گل سوری
ادبی 
قالب وبلاگ


" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه الیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه الیس را پیدا کند.

"جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه
نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"
قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.

اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.

زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما
چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"


تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

[ سه شنبه 31 خرداد1390 ] [ 22 ] [ سرور فدافن ]
سه شعر از یک موضوع
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
[ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 11 ] [ سرور فدافن ]
"بدان؛ خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست

به تو اجازه درخواست داده

و اجابت آنرا به عهده گرفته است .

تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند .

در خواست رحمت کنی تا ببخشاید

و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند

و تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری
و در صورت ارتکاب گناه در توبه را مسدود نکرده است .


در کیفر تو شتاب نداشته
و در توبه و بازگشت بر تو عیب نگرفته است .

در آنجا که رسوایی سزاوار توست رسوا نساخته

و برای بازگشت به خویش شرایط سنگینی مطرح نکرده است .

در گناهان تو را به محاکمه نکشیده

و از رحمت خویش ناامیدت نکرده

بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکی شمرده است .

هر گناه تو را یکی , و هر نیکی تو را ده به حساب آورده

و راه بازگشت و توبه را به روی تو گشوده است .

هر گاه او را بخوانی ندایت را میشود

و چون با او راز دل گویی راز تو را میداند .

پس حاجت خود را با او بگوی

و آنچه در دل داری نزد او بازگوی

غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن

تا غمهای تو را بر طرف کند

و در مشکلات تو را یاری رساند ."

امام علی علیه السلام (نهج البلاغه

[ پنجشنبه 26 خرداد1390 ] [ 20 ] [ سرور فدافن ]
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....

البته من فمینیستی فکر نمیکنم این قدرت سوءاستفاده مرد است که دنیا رو برای خودش می خواهد .جاه طلبیهای بعضی از مردان دست زنان را بسته است.اسلام وراهکارهایی که دارد مناسب خلقت زن است .

[ پنجشنبه 26 خرداد1390 ] [ 20 ] [ سرور فدافن ]
ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟


چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:


چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با
وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر
فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید
صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم
به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه
می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى
نمانده باشد
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما
همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ
فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز
کنی با او حرف بزنی.

[ سه شنبه 24 خرداد1390 ] [ 6 ] [ سرور فدافن ]

حجت الاسلام والمسلمین صالحی خوانساری فضیلت‌های ماه رجب نسبت به دیگر ماه‌های قمری را شرح می دهند.

آنچه می‌خوانید شرح چند روایت از ائمه اطهار (ع) در خصوص جایگاه عبادت و تضرع در ماه رجب است.

در روز قیامت، منادی خداوند از وسط عرش ندا می‌دهد «این‌الرجبیون» رجبیون کجا هستند.

در هیچ جا نیامده است که گفته شود «این الشعبانیون»، «این المحرّمیون» فقط در مورد ماه رجب، این تعبیر آمده است.

وی در این گفت و گو با اشاره به فرمایش قرآن کریم در رابطه با حرام بودن چهار موضوع، بیان داشت: خداوند در قرآن، «مسجد‌الحرام، کعبه، مکه و ماه‌های چهارگانه» را حرام شمرده است که به ترتیب در سوره‌های (بقره آیه ۱۴۴)، (مائده ۹۷)، (نمل۹۱)، (توبه ۲۶) آمده است.

در چهار ماه از سال که ماه های حرام نام گرفته است و جنگ در آن ماه‌ها، حرام می‌باشد، فقط ماه رجب هست که عزیزتر از سه ماه دیگر شمرده شده است و در تفسیر آیه ۲۱۷ سوره بقره، منظور از شهر حرام، در این آیه، ماه رجب می‌باشد.

* «ماه اصب و ماه اصم»

پیامبر اکرم‌(ص) ماه رجب را دو نوع تفسیر کرده‌اند یکی اینکه فرموده‌اند«شهر الله الاصب»،

اصب در لغت یعنی «ریختن»، علما و مفسرین در بیان این تعبیر گفته‌اند، ماه رجب ماه ریزش رحمت الهی و ریزیش گناهان بندگان است.

تعبیر دیگری که پیامبر‌(ص) درباره ماه رجب فرمودند«الا انّ رجباً شهرالله الاصم». اصم یعنی «کر» بودن. مرحوم فتال نیشابوری، از علمای قرن پنجم هجری که به خاطر شیعه بودن، او را شهید کردند، این روایت را در کتاب خود آورده است، رسول خدا‌(ص)، در ادامه روایت می‌فرمایند: «و هو شهر عظیم و اِنّما سُمِیَ الاصم لانه لایقارنه شهر من الشهور حرمة و فضلا عندالله تعالی».

رجب، ماه بزرگی است و به خاطر این به «اصم»، «کر بودن» نامیده شده است که هیچ ماهی در ارزش، نزدیک و مقارن ماه رجب نیست. « روضة الواعضین ج۲ ص۳۹۶»، خداوند خواسته‌ است در این ماه نسبت به گناه بندگان، در این ماه اصم باشد و نشنود البته باید گفت: خود نشنیدن و ندیدن در بسیاری ازمواقع، از فضایل می‌باشد و در خیلی از اوقات، باعث صلح و صفا و آشتی می‌شود.

* «ماه  رجب در جاهلیت»

در زمان جاهلیت به ماه رجب، ارزش می‌دادند و زمانی که دین اسلام، ظهور کرد بر اعتبار ماه رجب افزود، در ادامه روایت فتّال نیشابوری آمده است که «لم یزده الا تعظیما و فضلا» خداوند زیاد نکرد بر ماه رجب، مگر اینکه او را بزرگ و برتر شمرد. « روضة الواعضین و بصیرة المتعظین ج۲ ص۳۹۶»

* «حضرت نوح، روز اول رجب را روزه گرفت»

امام جعفر صادق‌(ع) فرمود: «ان النوح رکب السفینة اول یوم من رجب، فامر من معه ان یصوموا ذالک الیوم» حضرت نوح، در روز اول ماه رجب، در کشتی نشست و به تمام کسانی که با او بودند دستور داد که آن روز را روزه بگیرند.

«ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص۵۳»

* «روزه در اول، وسط و آخر ماه رجب»

امام باقر‌(ع) می‌فرماید: کسی که روز اول، وسط و آخر ماه رجب را روزه بگیرد «اوجب الله له الجنة» خداوند بهشت را بر او واجب می‌کند و جعله معنا فی درجتنا یوم‌القیامه» و او را، هم درجه ما در روز قیامت، قرار می‌دهد.

«امالی صدوق ص۵ مجلس دوم»

* روزه ماه رجب امان از شدت سکرات مرگ

امام صادق‌(ع) به یکی از شیعیان به نام سالم می‌فرماید: آیا  چیزی از ماه رجب را روزه گرفته‌ای؟/ عرض کرد نه، حضرت فرمود: ثوابی را که خداوند، اندازه‌اش را می‌داند از دست تو رفته است! عرض کرد: اگر بقیه روزها را روزه بگیرم به آن سعادت می‌رسم؟ امام‌(ع) فرمود: «مَن صام یوماً مِن آخرِ هذا الشَهر کانَ ذلِک اَماناً له مِنْ شِدة سکرات الموت» کسی که آخر ماه رجب را روزه  بگیرد از سکرات مرگ، در امان می‌ماند و از هول ورود در قبر و عذاب نیز در امان است.

امالی صدوق ترجمه کمره‌ای ص۱۵

* «بهترین عمل در ماه رجب»

از بهترین اعمال ماه رجب، روزه گرفتن و دادن صدقه است

پیامبر‌(ص)  در ضمن حدیثی طولانی درباره فضیلت صدقه دادن در ماه رجب می‌فرماید: کسی که در هر روز از ماه رجب تکه نانی به مساکین، صدقه دهد  خداوند ثوابی به او عنایت می‌کند که اهل آسمان‌ها و زمین قادر نیستند حتی، یک دهم ارزش ثواب آن را دریابند شخصی از پیامبر‌(ص) سوال کرد: اگر کسی نتوانست صدقه بدهد چه کار کند تا به این ثواب برسد؟

پیامبر‌ فرمود: هر روز از ماه رجب، صد مرتبه این تسبیح را بگوید: سبحان‌الاله الجلیل، سبحانَ مَنْ لَا یَنبَغی التسبیحُ الّا لو، سبحان الاعز الاکرم، سبحان من لیس العِزُ و هو له اهلُ»

امالی صدوق ص۵۴۰

«یک روز، روزه گرفتن در ماه رجب، باعث آمرزش گناهان»

امیرالمومنین‌(ع): من صام یوما من رجب فی اوله او وسطه او فی آخره غفرالله له ما تقدم من ذنبه و تاخر». کسی که یک روز از ماه رجب (اول، وسط و آخر) را روزه بگیرد گناهان گذشته و آینده‌اش آمرزیده می‌شود.

و من احیا لیلة من لیالی رجب اَعتقه اللهُ من النار و قبل شفاعته فی سبعین الف رجل من المذنبین و کسی که یک شب از شب‌های ماه رجب را شب زنده داری نماید، خداوند او را از آتش آزاد می‌کند و شفاعت هفتاد هزار نفر گناهکار را، از او قبول می‌کند.

و «من تصدق بصدقة فی رجب ابتغاء وجه‌الله اکرمه ‌الله یوم القیامه فی الجنة من الثواب بما لاعین رات و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر» و کسی که به خاطر رضای الهی، در ماه  رجب،‌صدقه بدهد، خداوند او را، روز قیامت در بهشت از ثواب گرامی می‌دارد به نعمت‌هایی که نه چشم، آن را دیده و نه گوش آن را شنیده است و نه، بر قلب بشری خطور کرده است.

امالی صدوق ص۵۴۲

رجب نهری بهشتی

امام صادق‌(ع) فرمود: انّ فی‌الجنه نهراً یقالُ له الرجب اشد بیاضاً من الثَلج و اَحلی من العسل و من صام یوما من رجب، سقاه‌الله من ذالک النهر.

همانا در بهشت نهری است که به آن «رجب» گفته می‌شود، سفید‌تر از برف و شیرین‌تر از عسل و کسی که یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، خداوند از آن نهر، او را سیراب می‌کند.

«رجبیون کجا هستند»

امام صادق‌(ع) فرمودند: در روز قیامت، منادی خداوند از وسط عرش ندا می‌دهد «این‌الرجبیون» رجبیون کجا هستند.

در هیچ جا نیامده است که گفته شود «این الشعبانیون»، «این المحرّمیون» فقط در مورد ماه رجب، این تعبیر آمده است.

در فرازی از دعای معروف ماه رجب اینطور آمده است «و اصرف عنی بمسئلتی ایاک، جمیع شرالدنیا و شرالآخرة» در جمله اول،‌ شرّ دنیا را با لفظ «جمیع» کاربرده است و در جمله بعدی لفظ «جمیع» استفاده نشده است. این به خاطر آن است که «جمیع شر دنیا» قابل دورشدن از ما است، امّا این مسئله در «جمیع و همه شر آخرت»، امکان‌پذیر نیست چون کمترین شر آخرت، ترس گذشتن از صراط و مقابل خداوند قرار گرفتن، توقف در روز قیامت و… می‌باشد و این هراس همواره در آخرت با انسان است.

مسلمانان باید از این همه فضایل ماه رجب غفلت نکنند چونکه خداوند ماه رجب و شعبان، را مقدمه قرار داده است تا آمادگی پیدا کنیم و به ضیافت الهی در ماه رمضان نائل شویم.

[ جمعه 20 خرداد1390 ] [ 17 ] [ سرور فدافن ]

شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته



و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش



اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد ، پس از چندی


هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟



در این صحرا که آبی نیست به جانم ، هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود امانمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه



مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت



اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد



نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

[ جمعه 20 خرداد1390 ] [ 17 ] [ سرور فدافن ]
در حالیکه غرو ر زنانه و حسادتم گل کرده بود به خاطرات همسرم در خدمت امام رضا  گوش می دادم کمی با ایشان مشکل داشتم نمی خواستم باور کنم شوهرم در میان عده ای ایست که مرکز توجه حضرت حق هستند و همیشه او را نقد می کردم .

شب گذشته دوستی ار دوستان اهل ا.. از میان ما پر کشید نامش شادکام بود .

او 83 سال سن داشت و عاشق ارباب بود با عشق حسین زهرا زندگیش معطر به لطف  خدا بود مطمئنم او از مرگش خبر داشت. در کمال ارامش در حین قرائت دعای توسل د رمهمانسرای امام رضا در جوار غریب الغربا شاد از دنیا رفت .هر چند ایشان خادم امام رضا بودند ولی معلم من و امثال من هم شدند .

در حالیکه هفته قبل از خدمت امام حسین امده بود .به عشقش و روح پاکش غبطه می خورم.

از دوستان خدا مرد شریف دیگری است به نام سبزه علی او هم هرچه داشته با خدا معامله کرده است او با 95 سال سن اکنون بیماراست از عارفان گمنام این دوره همین زمان ماشین و عصر سنگدلی و بی خبری برای سلامتی اش دعا می کنم شما هم.

اینهامحبین و شیعیان امام رضا هستند اسراری دارند که ما کجا و درک معنی این اسرار کجا؟


عکس
[ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 17 ] [ سرور فدافن ]
[ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 17 ] [ سرور فدافن ]
بدبختی چیست؟؟؟؟ ارسال به دوست
سرگرمي - ديدني و خواندني

تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...؛
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند...؛
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید...؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده...؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز...؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند...؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید...؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است...؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد...؛
 
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟ .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
 
 
بله درست حدس زدید؛
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛
همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند...؛
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند...؛
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان...؛
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...؛
با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید...؛
 
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری (Oprah Winfrey)...؛
 

اپرا وینفری مجری نامدار و محبوب آمریکایی پس از ۲۵ سال، چهارشنبه (۲۵ مه) به برنامه‌پرطرفدار تلویزیونی‌اش به نام "نمایش اپرا وینفری" پایان داد؛ موفق‌ترین برنامه‌ی تلویزیونی در آمریکا با میلیون‌ها مخاطب در سراسر جهان. ۴۰ میلیون آمریکایی هر هفته تلویزیون‌هایشان را روشن می‌کردند تا میزبان برنامه‌ "نمایش اپرا وینفری" (The Oprah Winfrey Show) شوند؛ برنامه‌ای که در ۱۵۰ کشور دنیا نیز پخش می‌شد و مجر‌ی‌اش اپرا وینفری سال‌هاست درهر لیستی که از پرنفوذترین شخصیت‌های جهان تهیه شده، حضوری پررنگ دارد. اپرا وینفری در طی ۲۵ سالی که اجرای این برنامه تلویزیونی را بر عهده داشت، رفته رفته تبدیل به چهره‌ی فرهنگی آمریکا شد و با این برنامه توانست بر زندگی میلیون‌ها مخاطب تأثیر بگذارد. او در نگاه اول شاید ظاهر "استاندارد" گردانندگی را نداشت، نه لاغر اندام و بلوند بود و نه جذابیت فوق‌العاده‌ای را که معمولا شرط اصلی کار برای مجر‌ی‌های تلویزیونی است، داشت. اپرا در برنامه‌اش بسیاری تابوها و خطوط قرمز را شکست. او هیچ ابایی از نشان دادن چهر‌ه‌ی بدون گریم و آرایش خود در پشت صحنه نداشت و بارها در برنامه‌اش به راحتی از اضافه‌ وزن، تلاش‌ برای کاهش وزن و حتی تجربیات تلخ دوران کودکی و سوءاستفاده‌هایی که از او شده بود‌، سخن گفت. همین ویژگی‌ها بود که او را نزد بسیاری از مخاطبانش به ویژه زنان، فارغ از هر نژاد و رنگ پوستی، باورپذیر می‌کرد. اپرا در برنامه‌ خود میزبان مهمانان سرشناس و آد‌م‌های معمولی بود و بسیاری بر این عقیده‌اند که او حتی بر نحوه گفت‌وگو‌ی مردم با یکدیگر نیز تأثیر گذاشت.

 
[ چهارشنبه 11 خرداد1390 ] [ 17 ] [ سرور فدافن ]
ازکسانیک ه از من متنفرند سپاس، آنها مرا قوی تر میکنند.
از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.
ازکسانی که مرا ترک میکنند متشکرم، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانی که با من میمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند.
[ دوشنبه 9 خرداد1390 ] [ 9 ] [ سرور فدافن ]

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
دکتر شریعتی



[ سه شنبه 3 خرداد1390 ] [ 13 ] [ سرور فدافن ]

ولادت دردانه اسمان افرینش بر همه مبارک .او که بادرد ولایت همه چیزش را  هدیه کرد .

 


وقتي فاطمه متولد شد شهرمكه و زمين از پرتو وجود او نوراني شد وجايي نبود كه نور زهرا تابيدن نگيرد. ده حـوري در حالي كه تشت ها و آفتابه هاي بهشتي پر از آب كوثر در دست داشتند وارد شدند. فاطمه (س) را با آب كوثر شستشو دادند، در پارچه هاي سفيد و خوشبو پيچيدند، آنگاه زهرا به سخن آمد و شهادتين را جاري كرد و گفت شهادت مي دهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و پدرم پيامبر خداست. اين چگونگي ولادت فاطمه (س) بود، طلوع خورشيد درخشاني كه همواره جهان را از پرتــــــو خويش روشنايي مي بخشد و هرگز غروب نخواهد كرد.
    از امام صادق (ع) نقل شده كه فاطمه (س) در نزد خداوند 9 اسم دارد: فاطمه، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه ، راضيه ، محدثه، زهرا و بتول. از امام رضا (ع) نقل شده خداوند تبارك و تعالي فاطمه را فاطمه ناميد.
    و نيز از حضرت رسول اسلام (ص) نقل شده دخترم، فاطمه ناميده شد زيرا خدا او و محب او را از آتش بريده است.
    فاطمه را زهرا ناميدند زيرا وقتي در محــــراب عبادت قرار مي گرفت نور او بر اهل آسمانها ظاهر مي شد. فاطمه را طاهره ناميدند زيرا از هر آلودگي وقبح و زشتي پاك بود و فاطمه هرگز خون حيض و نفاس مشاهده نكرد. فاطمه محدثه ناميده شد زيرا ملايكه بر او نـــــــازل مي شدند و با او سخن مي گفتند.
    فاطمـــه را بتول ناميدند زيرا بي نظير است.
    فاطمه را ام ابيها گفته اند و اين كنيه را كه افتخاري براي آن حضرت است پيامبر گرامي به ايشان داده است. ام ابيها به معناي مادر پدرش يعني فاطمه مادر پدر خويش بود. اين گفته معاني مختلفي دارد اما بهترين معني همان است كه پيامبر (ص) زهرا را علت غايي جهان هستي مي دانست. فاطمه عزيزترين و محبوبترين افراد نزد رسول ا… (ص) بود. در حق فاطمه چه مي توان گفت كه پيامبر گرامي چون بر زهرا وارد مي شد، چهره زهــــــرا و دست زهرا را مي بوسيد، او را استقبال مي كرد و به جاي خود مي نشانيد و مي فرمود من بوي بهشت را از زهرا استشمام مي كنم.

در ایران روز مادر و روز زن  که گفته می‌شود زادروز فاطمه زهرا دختر پیامبر اسلام تقویم قمری است روز مشخصی نداشته و در طول سال در گردش است.  

انگلستان، نخستین کشوری بود که روز مادر را بوجود آورد. در برخی از کشورهای غربی (ازجمله انگلستان) دومین یکشنبه ماه مه هر سال روز مادر نام می‌گیرد. این فکر توسط خانمی بنام جولیا واردهو به آمریکا برده شد و اولین روز ماه ژوئن به عنوان روز مادر تعیین گردید. در سال ۱۹۲۴ کنگره آمریکا دومین روز ماه مه را به عنوان روز مادر تعیین نمود. در ژاپن، زادروز همسر وقت امپراطور به عنوان روز مادر گرامی شمرده می‌شود. در ایران پیش از انقلاب  25آذر به مناسبت روز تولد مادر شاه که منجر بوجود روز تشکیل بنیاد مادر و کودک شده بود. 




[ دوشنبه 2 خرداد1390 ] [ 9 ] [ سرور فدافن ]


روز مادر

وازه مادر دوست داشتنی و دلنشین است مثل صدای اب به زندگیم ارامش میدهد .

تا بود مایه فخر م بود .حال که نیست یادی و تمام .

این تمام محبتی است که بتوانم بر سر مزارش شاخه گلی بگذارم و با گلابی مزارش را شتشو دهم .اما دورم از این اندک هم محروم .

به همه عزیزان می گویم گوهر بی قیمت مادر را از یاد نبرید .در صندوقچه قلبتان حفظش کنید برای همیشه تا ابد.

فاتحه ای نثار مادرانی که در سینه گور منتظر  هستند.

و تبریک به همه زنانی که مادر نشدند ولی با حس  مادرانه زیستند .

[ دوشنبه 2 خرداد1390 ] [ 9 ] [ سرور فدافن ]


دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ

- نقل از یک سبزی فروش :ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب بازکرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزیها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟ وی گفت : خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آنها را برای بیماران خودم تجویز کنم .

- از دکتر حسین خدیوجم نقل است :روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا بجای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می کنید ؟ ایشان گفتند : چون برای جبران ضعف بدن بیمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنکه پاچه گوسفند ارزان است .

- روزی در اواخر عمر که دکتر در بستر بیماری بود و همانجا هم بیمار می دید، یکی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد کرد حداقل ویزیت را 5 تومان کنید ، دکتر در جواب گفت : عزیزم من یا دیوانه ام یا پیغمبرم ، اگر دیوانه ام که با دیوانه کاری نمی توانید بکنید و اگر پیغمبرم بیخود می کنید به پیغمبر خدا دستور می دهید .

- روزی مردی از دکتر سئوال می کند: شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار از موتور سیکلت استفاده می کنید؟ دکتر در جواب می گوید :منزل مریضهایی که من به عیادتشان می روم آنقدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند، بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم .

و آری این اوج عزت انسانی است ، طوری زندگی کند که حتی نام خود را هم به فراموشی بسپارد و بحدی در خدمت مردم و البته برای رضای خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت کارش آشکار گردد. دکتر شیخ بیش از اینکه دکتر باشد معلمی بود که اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مکتبش آموزش داد.

[ یکشنبه 1 خرداد1390 ] [ 9 ] [ سرور فدافن ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

از دیار توسم .
به دنبال ادم می گردم او کجاست می گویند خلیفه روی زمین اوست ؟

امکانات وب
  • شکوفه بهاری
  • تنگ نا